خیانت

برای خیانت هزار راه است اما هیچ کدام به اندازه تظاهر به دوست داشتن کثیف نیست

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

دل درد....

دلم درد میکند

انگار خام بودند

خیال هایی که به خوردم داده بودی...


+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391 ساعت 2:32 توسط amirreza |

دروغ....

بغض نیمه کاره

تکرار دروغ هایت

گلویم را می فشارد

چشم هایم را می بندم

از ساده لوحی بی شرم خاطراتم بیزارم

آنگاه که از خودم می پرسم:

«هنوز دوستم دارد؟!...حتی به دروغ



+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391 ساعت 2:29 توسط amirreza |

خیره....

فـرض کـن بــه عـکــاس بـگـویــــــــم :

تـارهـای سـپـیــــــد را سـیــاه کـنـــــــد.....


و چـیـــــن و چـروک هـا را مـاسـت مـالـــــــی...


و حـتـی از آن خـنـده هـا کـه دوسـت داری بـرایـم بـکـارد،


بـاز هـم از نـگـاهـــــــــم پـیـداسـت چـقــــدر ...


بـه نــبـــودنـــت خـیـره مـــانــــــده ام...



+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391 ساعت 2:28 توسط amirreza |

غم....




وقتی از مادر زاده شدم ، صدایی در گوشم زمزمه کرد ،


گفتم : تو کیستی ؟


گفت : (( غـــــــــــــم ))


خیال کردم که غم عروسکی است که ، . . .


بعــــــدها با آن بازی خواهـــم کرد .


ولی ، من نمیدانستم که . . .


عروسکی خواهم شد . . . . . . . ، در دستان (( غم ))

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 ساعت 0:2 توسط amirreza |

بلد نشدم.....



کوچه ها را بلد شدم ، !!


رنگهای چراغ راهنما ، جدول ضرب ، . . .


دیگر در راه هیچ مدرسه ای ، گــــــــــــم نمیشوم ، !!


اما ، . . . . .


گاهی میان آدمهــــا ، گم میشوم ، !!


آدمها را بلد نیستم ، . . . . .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 ساعت 0:1 توسط amirreza |

لمس کن.....

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم ،


تا بخوانی و بفهمی چقدرجایت خالیست ، . . .


تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ، . . .


لمس کن نوشته هایی را که ،


لمس ناشدنیست وعریان . . .


که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد


لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُرشیار . . .


لمس کن لحظه هایم را


. . .


تویی که نمیدانی من که هستم٬


لمس کن این با تو نبودن ها را


لمس کن . . .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 ساعت 23:59 توسط amirreza |

هر چه تو بگویی....

این چه سرنوشتیست ......تا میایی طعم باهم بودن را بچشی .....
حکم جدایی صادر میشود.....
 
 
zutnfkw5rii24yfa31ua.jpg
 
 
باشـב هَر چـﮧ تو بگویـے!...

کَمـے زماטּ مے خواهَم...

هَر وَقت توانسِتم نَفس کِشیـבَטּ را فَراموش کُنـم ...

تو را هَم اَز یاב خواهَم بُرב...!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ساعت 16:42 توسط amirreza |

تو.....

میتــرســم…

کسـی بــوی ِ تنـت را بگیــرد

نغمــه ِ دلـت را بشنــود

و تو خــو بگیــری به مـــآنـدنـش!!!

چـه احســآس ِخـط خطــی و مبـهـمـ یسـت!

ایــن عــآشقــآنـه هــآی حســود مــن …

سبد قلبم را پر خواهم کرد از عطر تنــت ،

تا که یادم باشد روزی اینجا بودی…

نزدیک تر از من به خودم…!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ساعت 16:41 توسط amirreza |

یکی بود یکی نبود.....

تنها بودن قدرت می خواهد ،

و این قدرت را کسی به من داد ،

که روزی می گفت تنهایت نمی گذارم…

در خیال دیگری می رفت…

و من ،

چه عاشقانه کاسه ی آب پشت سرش خالی می کردم…

من همیشه از اول قصه های مادر بزرگ می ترسیدم

و آخر هم به واقعیت می پیوست…

یکی بــــود…یکی نــــــبود…!!!

جـــــدا که شدیم…

هر دو به یک احســـاس رسیدیم

تو به “فراغـــــــــــت”

من به “فراقــــــــــــت”

یک حرف که مهم نیست….

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ساعت 16:36 توسط amirreza |

چه دیر ....

چـــه ديـــر فهـــميــــدم
بغــــلـــم کـــه ميـــکـــردي
چـــشـــمـــانـــتو کــه مي بســـتي
به فـــكــــر عشـــقـــت بـــودي

 با هم بميريم !!

دلــــــم ميـــخـــواد کــــــولـــمـــو بـــبــــندم، مستـــقيم برم گـــردنـــه حـــيران
بعـــد بشـــينم يـــه گوشـــه، کولـــمو بـــزارم بغـــلم، بگـــم ســـلــام آقـــاي گـــردنه،
شـــما حيـــرانيـــد؟
بگـــه : بـــلـــي
بگــــــم منـــم هـــميــــــنطور،
خـــوشـــبخـــتم ...!!!

http://asheganeh.ir/


بــــه ســـلامتـــي اونــــــايي که جــــــرئت دارن وميـــگـــن: ديـــگـــه
نمـــيخـــوامـــت
نه اونـــــايـــــي کــــــه ميگـــن: ميــــــدوني تــــــو لايـــق بهـــتراز مـــنـــي...

يـــعــــنـــي ميـــشـــود روزي کــــــه..........
رويِ همــــيـــن صفــــحـه بـــنـــويـــســــــم:
"آمــــــــــــد....
کــــــه بــــــمــــانــــــــــــد"...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1391 ساعت 0:47 توسط amirreza |

گاهی وقتا....

گاهی وقت ها
دلت می خواهد با یکی مهربان باشی
دوستش داشته باشی

گاهی وقت ها
دلت می خواهد یکی را صدا کنی
بگوی سلام،
می آیی قدم بزنیم؟


گاهی وقت ها
دلت می خواهد یکی را ببینی


گاهی وقت ها...


آدم چه چیزهایِ ساده ای راندارد...!


اما بعضی حرفا رو نمی شه گفت،باید خورد!!
ولی بعضی حرفارو،نه میشه گفت،نه می شه خورد!
می مونه سردل! میشه دلتنگی! میشه بغض! ... میشه سكوت! میشه همون وقتایی كه خودتم نمی دونی چه مرگته !!!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1391 ساعت 0:30 توسط amirreza |

جایمان را عوض کنیم؟؟؟؟

 



بیا یک شب....فقط یک شب جایمان را عوض کنیم...


من خیانت می کنم....تو فراموش کن...

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 ساعت 17:16 توسط amirreza |

عشق تو.....

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 ساعت 17:15 توسط amirreza |

تکیه داده بودم.....

هنـوز هـم دلـم تنـگ میشـود

بـراے حـرف زدنت

و بـراے تڪیهـ ڪلام هـایت

ڪ ِ نمیـدانستے

فقـط ڪلام تـو نبـود

مـטּ هـم ب ِ آنهـا

تڪیهـ دادهـ بـودم

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 ساعت 17:13 توسط amirreza |

نمیدانم ....

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

هـــر چـــند نمے دآنـــم


خـــوآب‌ هآیت رآ با کـہ شـــریک مے شـــوے



اَمـــآ هنـــــوز


شـــریک تمآم بے خــــــــوآبے ‌هاے من،



تــــــــویـــے!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 ساعت 17:11 توسط amirreza |

حس سرد شدن.....

|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های 
عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

وقتي حس ميکني داري از من سرد ميشي
حواست باشه من هموني بودم که به زندگيت گرما دادم...... يادت هست؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 ساعت 17:10 توسط amirreza |

سنگینی تنهاییم....

http://up.vatandownload.com/images/hacu67b2pswz6g5kn4.jpg

تنهـاییم را بـه گردن هیـچکس نمـــی انــدازم

گـردن هیچکس تـاب ایــن هـــمه سنگیـــــنی
را نـــدارد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 ساعت 17:7 توسط amirreza |

شدن آن چه که نیستی......

گرگ هم که باشی ؛

عاقبت عاشق بره ای خواهی شد ؛

که تو را به علف خوردن وا می دارد...

رسالت عشق چنین است...

شدن آن چه که نیستی!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 ساعت 2:50 توسط amirreza |

میان من و تو .....

میان من و تو فاصله بسیار است

باور ناباورانه ایست آری!

داری از دست من می ری!

گاه چه غریبانه خیال تنها ماندن

شوق زنده ماندن را از روی لب هایم بر می دارد

من از نهایت شب آمده ام!

میتوانی تو به من روشنایی روز هدیه کنی؟؟؟؟!

گاه چه کورکورانه برای جواب دل گرفته ام دروغ می گویم

که تو.............

که تو می توانی با نگاه پاک ولبخندی تنهایی ها را پاک کنی!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 ساعت 2:24 توسط amirreza |

ساده ....

چه ساده بودم آن روز که گفتی... دوستت دارم !

چه خوش دل بودم آن روز که گفتی با تو می مانم

دروغ غول آسایت دل دریای من را اسیر کشتی بی رحم غربت کرد

چه بی رحم و غریبانه نگاهم را به گنداب جدایی ها فرو بردی...

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 ساعت 2:21 توسط amirreza |

انتظاری ....

هیچ انتظاری از کسی ندارم !

واین نشاندهنده ی قدرت من نیست

مسئله خستگی از اعتماد های شکسته است...!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 ساعت 2:19 توسط amirreza |

نمیفهمه ...

اگــــر قرار بــــــود بفهمــــــه که فاصــــله یعنی چــــــــی ..


اگــــــر قرار بــــــود بفهمــــه که نمیشــــه ..



میشد مغــــــــز !

 

ولی دلـــــه ..


نمی فهمــــــه … !



+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ساعت 17:48 توسط amirreza |

آینه جادویی....

آیــنـه ی جــادویــی ات را دوســت دارم !

بـا ایـنـکه مـــی دانــم


زیــبـاتــریـن مرد جــهـان نـیـستـم


امــّا
. . .

قـطـعـاً
. . .

بـه تــو خـــواهـــد گــــفـتــ کـه
عـــاشق تـریــنـشـان هـستـــم . . .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ساعت 17:46 توسط amirreza |

تفاوت عشق....

عشق خام می گوید: دوستت دارم چونکه محتاجت هستم و

عشق پخته می گوید:محتاج تو هستم چونکه دوستت دارم.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ساعت 17:43 توسط amirreza |

پسر کوچک ....

یک پسر کوچک

به یک ستاره نگاه کرد

وگریه راسرداد

ستاره گفت:

پسر.چرا گریه می کنی؟

پسر گفت:

توخیلی دور هستی

من هرگزقادر نخواهم بود

تورا لمس کنم

ستاره پاسخ داد:

پسر اگرمن هم اکنون

در قلب تو نبودم

تو نمی توانستی

مرا بببینی!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ساعت 17:42 توسط amirreza |

کنارم نیستی.....

چقدر بغض کردم ، کنارم نبودی

هزار بار دلم خواست ببارم نبودی

نبودی ببینی چقدر سوت و کورم

چقدر بیقرارم ، چقدر بی عبورم

کاشکی که کنارم بودی اونوقت دیگه غمی نداشتیم...


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ساعت 17:40 توسط amirreza |

کدامین راه.....

حــــالم را پرســـیدند

گفتمــــ:رو بـــه راهمــــ

امــــا کســـی نفهمــــید

رو به کــــدامینــــ راهــــــم...!!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1391 ساعت 3:24 توسط amirreza |

واقعآ که ....

پسر: کجایی عزیز دلم؟

دختر: واااای همین الان رسیدم دارم از خستگی مــیمــیرم،

میرم بخوابم کم کم… تو چیکار میکنی عزیزم؟

پسر: من توی مهمونی ام، پشت سرت ایستادم!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391 ساعت 3:23 توسط amirreza |

نمیدانم چرا....

این روزها زیــــــــادی ساکت شــــــــــده ام ،

نمی دانــــــم چـــــــرا حرفــــــــهایم،

به جـــــــــــــای گلو

از چشمهایم بیرون می آیند…


+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391 ساعت 3:16 توسط amirreza |

می رویم تا برسیم .....

گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391 ساعت 3:15 توسط amirreza |